تاریخ ادبیات
بسا پهلواناني كه در دامن اين دايه پير برباليدهاند، با داستانهاي شگفتانگيزش زندگي كردهاند، با شنيدن حكايت رستم و سهراب باران اشكي بر گونه افشاندهاند؛ و از خاطره خونين سياووش بارها بر خويش لرزيدهاند.
شاهنامه، حافظ راستين سنن ملي و شناسنامه قوم ايراني است. شايد بيوجود اين اثر سترگ، بسياري از عناصر مثبت فرهنگ آباء و اجدادي ما در طوفان حوادث تاريخي نابود ميشد و اثري از آثارش به جاي نميماند.
حكيم فردوسي كه شاعري معتقد و مؤمن به ولايت معصومين (ع) بود و خود را بنده اهل بيت نبي و ستاينده خاك پاي وصي ميدانست و تأكيد ميكرد كه:
گرت زن بد آيد، گناه من است
چنين است و آيين و راه من است
بر اين زادم و هم بر اين بگذرم
چنان دان كه خاك پي حيدرم
با خلق حماسه عظيم خود، برخورد و مواجهه دو فرهنگ ايران و اسلام را به بهترين روش ممكن عينيت بخشيد، با تأمل در شاهنامه و فهم پيش زمينه فكري ايرانيان و نوع انديشه و آداب و رسومشان متوجه ميشويم كه ايرانيان همچون زميني مستعد و حاصلخيز آمادگي دريافت دانه و بذر آيين الهي جديد را داشته و خود به استقبال اين دين توحيدي رفتهاند.
چنان كه در سالهاي آغازين ظهور اسلام، در نشر و گسترش و دفاع از احكام و قوانينش به دل و جان ميكوشيدند. از اين منظر، اهميت «شاهنامه» فقط در جنبه و شاعرانه آن خلاصه نميشود و پيش از آن كه مجموعهاي از داستانهاي منظوم باشد، تبارنامهاي است كه بيت بيت و حرف حرف آن ريشه در اعماق آرزوها و خواستههاي جمعي ملتي كهن دارد؛ ملتي كه در همه ادوار تاريخي، نيكي و روشنايي را ستوده و با بدي و ظلمت ستيز داشته است.
حكيم فردوسي به تحقيق در سال 329 و يا 320 ه . ق در خانوادهاي از دهقانان به دنيا آمد. اين شاعر استاد اگر چه در آغاز زندگي همچون دهقانان و زمينداران روزگار خود صاحب شوكت و مكنت بود، اما به خاطر صرف عمر در راه هنر و ادبيات و از همه مهمتر نظم شاهنامه، ثروت خود را از دست داد و در عهد پيري تهيدست و بيچيز شد:
آلا اي برآورده چرخ بلند
چه داري به پيري مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتي
به پيري مرا خوار بگذاشتي
به جاي عنانم عصا داد سال
پراكنده شد مال و برگشت حال
فردوسي نظم شاهنامه را حدود سالهاي 370 يا 371 ه . ق شروع كرد و حدود سي و پنج سال، بيوقفه در انجام و اتمام اين كار كوشش نمود. به عبارتي، او تمام هستي خود را وقف اين كار كرد و با وجود چند تن از دوستانش كه حامي او در انجام اين كار ملي و ادبي بودند، همان طور كه گفتيم، به روزگار پيري ثروت دوران جواني را از دست داد و فقير و تهيدست، باقي عمر را در بيچيزي و افلاس گذراند.
حماسهسراي بزرگ ايران در سال 411 ه .ق درگذشت. او را در شهر طوس در باغي كه ملك خود او بود، به خاك سپردند.
از جزئيات زندگي حكيمي كه عمر خود را به ايثار در تدوين و بازسازي شاعرانه سرگذشت پهلوانان اساطيري و حماسي ايران سپري كرد، آگاهي چندان دقيق و مستندي در اختيار نداريم، شايد بهتر اين است كه شرح زندگي او را در زندگي پهلوانان شاهنامه جستجو كنيم؛ پهلواناني كه زندگيشان در رويارويي با مرگ معنا مييابد؛ مگر نه اين كه او خود نيز يكي از همين پهلوانان بود…
شاهنامه، منظومه مفصلي است كه حدوداً از شصت هزار بيت تشكيل شده است و داراي سه دوره اساطيري، پهلواني و تاريخي است. دوره اساطيري شاهنامه، عهد كيومرث تا سلطنت فريدون را در بر ميگيرد و دوره پهلواني آن شامل قيام كاوه تا مرگ رستم است. قسمت تاريخي شاهنامه، شامل اواخر عهد كيان به بعد ميشود كه اين قسمت نيز با افسانهها و داستانهاي حماسي آميخته است.
به عنوان مهمترين مآخذ فردوسي در نظم شاهنامه، در درجه اول از شاهنامه ابومنصوري ميتوان نام برد. علاوه بر آن، داستانهايي كه درباره رستم و خاندان گرشاسپ وجود داشته و راوي اغلب آنها، فردي به نام آزادسرو بوده است، و همچنين داستانها و رواياتي پراكنده كه خود شاعر به صورت شفاهي از ديگران ميشنيد.
فردوسي بر پيرنگ منابع بازمانده كهن، چنان كاخ رفيعي از سخن بنيان مينهد كه به قول خودش باد و باران نميتواند گزندي بدان برساند و گذشت ساليان خللي در اركانش وارد نميكند.
در برخورد با قصههاي شاهنامه و ديگر داستانهاي اساطيري فقط به ظاهر داستانها نميتوان بسنده كرد؛ تأمل و دقت در آنها كه گاه حتي به نظر، ساده مينمايند، بسياري از حقايق وجود را بر ما آشكار ميكنند. اساطير، نمونههاي نخستين و حقيقي اتفاقات جزئي و كلي در عالم واقعيت هستند و تنها آنان كه صاحب تفكر و اهل انديشهاند ميتوانند از ژرفاي حقايق موجود در داستانهاي اساطيري بهرهمند شوند.
زبان قصهاي اساطيري، زباني آكنده از رمز و سمبل است؛ چنان كه بيتوجهي به معاني رمزي اساطير، شكوه و غناي آنها را تا حد قصههاي معمولي تنزل ميدهد و حكيم فردوسي توصيه ميكند:
تو اين را دروغ و فسانه مدان
به يكسان روش در زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد
وگر بر ره رمز معني برد
شاهنامه روايت نبرد خوبي و بدي است و پهلوانان، جنگجويان اين نبرد دائمي در ناوردگاه هستياند. جنگ فريدون و كاوه با ضحاك ظالم، كين خواهي منوچهر از سلم و تور، مرگ سياووش به دسيسه سودابه و ... همه حكايت از اين نبرد و ستيز دارند.
تفكر فردوسي و انديشه حاكم بر شاهنامه هميشه مدافع خوبيها در برابر بدي وظلم و تباهي و تيرگي است. ايران كه سرزمين آزادگان محسوب ميشود، همواره مورد رشك و آزار و اذيت همسايگانش قرار ميگيرد.
زيبايي و شكوه ايران، آن را در معرض مصيبتهاي گوناگون قرار ميدهد و از همين رو پهلوانانش با تمام توان از موجوديت اين كشور و ارزشهاي عميق انساني مردمانش كه جنبه مقدس و ديني دارد، به دفاع برميخيزد و جان بر سر كار خويش مينهند.
برخي از پهلوانان شاهنامه چونان نمونههاي متعالي آدمي بر خاك هستند كه عمر خويش را به تمامي در خدمت همنوعان خويش گذاردهاند؛ پهلواناني همچون فريدون، سياووش، كيخسرو، رستم، گودرز و طوس از اين دستهاند.
پهلوانان ديگري نيز همچون ضحاك و سلم و تور وجودشان آكنده از شرارت و بدخويي و فساد است؛ گويي مأموران اهريمنند و قصد نابودي و فساد در امور جهان را دارند. قهرمانان شاهنامه با مرگ، ستيزي هماره دارند و اين ستيز نه رويگرداني از مرگ است و نه پناه بردن و كنج عافيت؛ بلكه پهلوان د رمواجهه و درگيري با خطرات بزرگ به جنگ مرگ ميرود و در حقيقت، زندگي را از آغوش مرگ ميدزدد.
زبان شعر فردوسي نه زبان تغزل است و نه زبان ند و نصيحت. اگر چه داستانهاي او در نهايت به تمامي پند و مثلاند و شاعر در پايان اغلب داستانهايش بياعتباري دنيا را فرا ياد خواننده ميآورد و او را به بيداري و تنبه از غفلت روزگار ميخواند؛ و چون هنگام سخن عاشقانه ميرسد، به سادگي و وضوح و در نهايت در شأن شكوه و هيبت پهلوانان در اين ميدان گوي ميزند.
نگاهي به اسكندرنامه نظامي در قياس با شاهنامه، اين حقيقت را بر ما نمايانتر ميكند. شاعر عارف كه ذهنيتي تغزلي و زباني نرم و خيالانگيز دارد، در وادي حماسه را فراموش كرده است؛ حال آن كه حكيم فردوسي حتي در توصيفات تغزلي در حد مقدورات و شأن زبان حماسه از تخيل و تصاوير بهره ميگيرد و از ازدحام بيهوده تصاوير در زبان حماسياش پرهيز ميكند. تصوير در شعر فردوسي همواره در كنار تجسم وقايع قرار دارد. شاعر حماسيسرا با تجسم حوادث و ماجراهاي داستان در پيش چشم خواننده او را همراه با خود به متن حوادث ميبرد؛ گويي خواننده، داستان را بر پرده سينما به تماشا نشسته است.
تصويرسازي و تركيببندي تخيل در اثر فردوسي چنان محكم و متناسب است كه حتي اغلب توصيفات طبيعي درباره طلوع، غروب، شب، روز و ... در شعر او حالت و تصويري حماسي مييابند و ظرافت و دقت حكيم طوس در چنين نكاتي موجب هماهنگي جزئيترين امور در شاهنامه با كليت داستانها شده است. به اين توصيفات شاعر از آفتاب دقت كنيد:
چو خورشيد از چرخ گردنده سر
برآورد برسان زرين سپر
پديد آمد آن خنجر تابناك
به كردار ياقوت شد روي خاك
چو زرين سپر برگرفت آفتاب
سر جنگجويان برآمد زخواب
و اين هم تصويري كه شاعر از رسيدن شب دارد:
چو خورشيد تابنده شد ناپديد
شب تيره بر چرخ اشگر كشيد
شاهنامه زباني فاخر و مطنطن دارد. موسيقي در شعر فردوسي از عناصر اصلي شعر محسوب ميشود. انتخاب وزن متقارب (فعولن فعولن فعولن فعول) كه هجاهاي بلند آن كمتر از هجاهاي كوتاه است، موسيقي حماسي شاهنامه را چند برابر ميكند.
علاوه بر استفاده از وزن عروضي مناسب، فردوسي با به كارگيري قوافي محكم و هم حروفيهاي پنهان و آشكار، انواع جناس، سجع و ديگر صنايع لفظي تأثير موسيقايي شعر خود را تا حد ممكن افزايش ميدهد.
اغراقهاي استادانه، تشبيهات حسي و القاي حالات و نمايش لحظات طبيعت و زندگي از ديگر
مشخصات مهم شعر فردوسي است:
برآمد ز هر دو سپه بوق و كوس
هوا نيلگون شد، زمين آبنوس
چو برق درخشنده از تيره ميغ
همي آتش افروخت از گرز و تيغ
هوا گشت سرخ و سياه و بنفش
ز بس نيزه و گونه گونه درفش
از آواز ديوان و از تيره گرد
ز غريدن كوس و اسپ نبرد
شكافيد كوه و زمين بر دريد
بدان گونه پيكار كين كس نديد
چكاچاك گرز آمد و تيغ و تير
ز خون يلان دشت گشت آبگير
زمين شد به كردار درياي قير
همه موجش از خنجر و گرز و تير
دمان بادپايان چو كشتي بر آب
سوي غرق دارند گفتي شتاب
همي گرز باريد بر خود و ترگ
چو باد خزان بارد از بيد، برگ
نمونه اثر
هفت خوان رستم
برون رفت آن پهلو نيمروز
ز پيش پدر، گرد گيتي فروز
دو روزه به يك روز بگذاشتي
شب تيره را روز پنداشتي
برين سان پي رخش ببريد راه
به تابنده روز و شبان سياه
تنش چون خورش جست و آمد به شور
يكي دشت پيش آمدش پر ز گور
يكي رخش را تيز بفشرد ران
تگ گور شد با تگ او گران
كمند و پي رخش و رستم سوار
نيابد ازو دام و دد زينهار
كمند كياني بينداخت شير
به خم اندر آورد گوري دلير
كشيد و بيفكند گور آن زمان
بيامد برش چون هژير ژيان
ز پيكان تير آتشي بر فروخت
بدو خار و خاشاك و هيزم بسوخت
بر آن آتش تيز بريانش كرد
از آن پس كه بيتوش و بيجانش كرد
بخورد و بينداخت دور استخوان
همين بود ديگ و همين بود خوان
لگام از سر رخش برداشت خوار
چرا ديد بگذاشت در مرغزار
خوان اول، جنگ رخش با شير
خوان دوم، بيابان بيآب و گرماي سخت
خوان سوم، كشتن اژدهاي دژم
خوان چهارم، مي و رود با ميگسار جوان
خوان پنجم، سر سركشان زير پي گستريد
خوان ششم، رستم ارژنگ ديو را ميكشد
خوان هفتم، كشتن ديو سپيد
********
مولانا، منظومه شمسي عشق
احمد افلاكي در مناقب العارفين آورده است: «حضرت مولانا پيوسته در شبهاي دراز، دايم الله الله ميفرمود و سر مبارك خود را بر ديوار مدرسه نهاده به آواز بلند چنداني الله الله ميگفت كه ميان زمين و آسمان از صداي غلغله الله پر ميشد.»
سوداي مولانا، سوداي خوش قرب به حضرت حق بود؛ وجودي لبريز از عشق و آتش كه نه تاب هجران از دوست را داشت، و نه ميتوانست عافيت نشين سايهسار غفلت باشد.
مولانا، جان فرشتهواري بود كه قفس تن را شكسته ميخواست؛ انگار آدمي از عالمي ديگر بود كه غربت خاك، دامنگيرش شده باشد. چگونه ميتوانست زنده باشد، بييار و بيياد يار؛ كه تمام زندگياش جلوهاي از او بود.
مولانا، زندگي خود را وقف بزرگداشت نام عظيم و اعظم جان جهان كرده بود؛ هر چند به رنگها و گونههاي متفاوت؛ گاه در كسوت شريعت و زماني نيز در جامه طريقت.
زندگي مولانا همچون سرود پرشور روحي سركش بود كه با فراز و فرودهاي عرفاني ـ حماسي سرشته شده باشد. آيا او اجدادش، نسل در نسل، منظمه روحاني و تابناكي بودند كه چراغ دل را به آتش عشق حق زنده نگهداشته بودند. دلدادگاني رها از تعلق خاك، و رهروان راهي كه مقصد ان بحر توحيد بود.
جلالالدين در چنين محيطي سر برافراشت و از همان آغاز كودكي، زبانش با لفظ مبارك الله آشنا و دلش از عشق به حضرت حق لبريز شد. گفتهاند كه هنگام مهاجرت از بلخ، مولانا نج ساله بود. در مسير هجرت، عطار، عارف شوريده نيشابور پس از ديدار مولانا و پدرش بهاءولد (سلطان العلما)، آينده درخشان معنوي جلال الدين را به وي گوشزد كرد و كتاب الهي نامه خود را همچون يادگاري مقدس به مولانا هديه داد.
جلال الدين از اوان كودكي تا آن هنگام كه دانشمندي محترم و محبوب در شهر قونيه به شمار ميرفت، با اهل عرفان و طريقت آشنايي و دوستيها داشت و با اساس و اصول نظري و فكري آنان نيز بيگانه نبود؛ اما در وي، از آن شور و شعله دروني كه بعدها جانش را به آتش كشيد و به سماع عافيت سوز روح مبتلايش كرد، خبري نبود.
علم معقول و منقول زمانهاش را به نيكي آموخته بود، مريدان و شاگردان بسياري داشت، امين مردم و معتقد خاص و عام و مرجع ديني شهر به شمار ميرفت؛ اما، ... اما هنوز با آن راز مقدس و سر اكبر بيگانه بود و زندگياش همچون ديگران و در سايه ميگذشت.
او برجستگيها و ويژگيهايي داشت كه بسياري، آرزويش را داشتند؛ خصايصي كه او را گاه در مظنه رشك و حسد ـ حتي بزرگان ديگر ـ قرار ميداد. اما تقدير بر اين بود كه اين ظرفيت كشف نشده، از وهم سرابهاي گول زن و فريبنده به آتشي برخيزد و عاقبت اين آتش رسيد و چه صاعقهوار...
در بامداد روز شنبه بيست و ششم جمادي الاخر 42 ه . ق شمس الدين تبريزي به كسوت بازرگانان وارد قونيه شد و در خان برنج فروشان منزل كرد. صبحي، شمس در دكهاي نشسته بود. مولانا در حلقه مريدان، در بازار پيش ميآمد و خلايق از هر سو به دستبوسي او تبرك ميجستند.
او همه را مينواخت و دلداري ميداد. مولانا چون چشمش به شمس افتاد، درجا توقف كرد و در دكه ديگري كه رو به روي او بود، نشست. در هم نگريستند؛ صاعقهاي در صاعقهاي، بيهيچ سخن.
مدتي گذشت. سؤالي از سوي شمس طرح شد و مولانا پاسخ گفت. رو سوي هم پيش آمدند، دست دادند و يكديگر را در آغوش كشيدند و... شش ماه در حجره شيخ صلاح الدين زركوب خلوت گزيدند و به بحث نشستند.
در اين شش ماه، تنها صلاح الدين اجازه ورود به خلوت آنان را داشت. پس از اين خلوت شش ماهه بود كه سجاده نشين با وقار قونيه بر مناصب و مظاهر رسمي پشت پا زد و دست افشان و پاي كوبان، ترانه خوان عشق شد.
مدرس مدارس ديني قونيه اينك شوريدهاي غريب بود كه انبوه جماعت با درد و داغش بيگانه بودند. طوفاني سهمگين درياي وجودش را به تلاطم آورده بود. از دولت عشق، زندگي دوبارهاي را بازيافته بود:
مرده بدم زنده شدم، گريه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
گفت كه سرمست نيي، رو كه از اين دست نيي
رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم
گفت كه تو شمع شدي، قبله اين جمع شدي
جمع نيم، شمع نيم، دود پراكنده شدم
گفت كه شيخي و سري، پيشرو و راهبري
شيخ نيم، پيش نيم، امر تو را بنده شدم
شاگردان و مريدان، حضور شمس را در كنار مولانا برنتافتند. شمس، استادشان را از آنان گرفته بود. پس، به جهل و تعصب در آزار او كوشيدند. شمس به اعتراض قونيه را به مقصد شام ترك كرد. شاگردان مولانا اميد به تغيير رويهاش داشتند، اما نه تنها چنين نشد، بلكه فراق شمس زخمي در جان مولانا بود و دلشكسته و پريشان، ديدار او را انتظار ميكشيد... عاقبت پس از مشخص شدن محل سكونت شمس، مولانا پسرش را همراه با عدهاي ديگر به شام فرستاد تا قصه مشتاقي پدر و پشيماني مريدان را به شمس برسانند و او را به بازگشت به قونيه راضي سازند.
شمس به قونيه بازگشت؛ اما ... واقعه تكرار شد؛ زيرا آرامش و متابعت مريدان ديري نپاييد. شمس آزرده خاطر، سيمرغوار به سرزمين بينشاني پركشيد. مولانا در فراق يار گمگشته، جستجوها كرد و انتظار كشيد. چند بار به شام رفت؛ اما از شمس خبري نبود...
مولانا و شمس مكمل يكديگر بودند. بيهوده نبود كه شمس ميگفت: «خوب گويم و خوش گويم. از اندرون روشن و منورم، آبي بودم برخود ميجوشيدم و ميپيچيدم و بوي ميگرفتم تا وجود «مولانا» بر من زد، روان شد. اكنون ميرود خوش و تازه و خرم».
«اين زخم بود كه از شراب رباني، سر به گل گرفته، هيچ كس را بر اين وقوفي نه، در عالم گوش نهاده بودم ميشنيدم. اين خنب به سبب مولانا سرباز شد، هر كه را از اين فايده رسد سبب مولانا بوده باشد، حاصل، ما از آن توايم و نور ديده و غرض ما فايدهاي است كه به تو بازگردد.»
شمس، مولانا را با افق ديگري از معنويت و عرفان آشنا كرد و روح او را در آسمانهاي برتر به پرواز درآورد. به دم او بود كه خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چيز غير از دوست رنگ باخت و «ماسوي الله» ذات فاني خود را آشكارتر نمايان ساخت.
و اين، جوهره تعليمات شمس بود كه اگر «در سايه ظل الله درآيي، از جمله سرديها و مرگها امان يابي، موصوف به صفات حق شوي، از حي قيوم آگاهي يابي، مرگ تو را از دور ميبيند ميميرد، حيات الهي يابي، پس ابتدا آهسته تا كسي نشنود، اين علم به مدرسه حاصل نشود و به تحصيل شش هزار سال كه شش بار عمر نوح بود، برنيايد. آن صدهزار سال چندان نباشد كه يك دم با خدا برآرد بندهاي به يك روز.»
باري، چه ميتوانيم گفت درباره عارفي كه پيش از آن كه سوداي شعر و شاعري داشته باشد، جوياي زباني است عاري از شائبه «حرف» و «گفت» و «صوت»؛ كه اين همه حجاب راه پرمخاطره وصلند:
حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا كه بي اين هر سه با تو دم زنم
و اگر سرچشمه فياض شعر است، نه بدان سبب است كه تعلق شاعري را بر خويش پذيرفته است؛ بلكه عشق يار است كه به جوشش آورده، و درد دوري و اشتياق غزلخوانش كرده است. مولانا ادعاي شاعري ندارد، از شعر گفتن سود و بهرهاي نميجويد؛ شعر مشغله ذهني او به معناي معمول امروزي نيست، شعر نميگويد تا شعري گفته باشد، بيقراري روح و شرح مكاشفات و سرشار شدنهاي پياپياش از سرچشمههاي عالم خيال بيآن كه او خواسته باشد، بر زبانش به شيوهاي كه شعرش مينامند، جاري ميشود.
او مسيل اين بارشهاي قدسي است. شعر او حاصل كوششهاي طاقتفرساي شخصي در عرصه زبان، غوطه خوردن در توهم و گم شدن در بازي با الفاظ نيست، شعر او جوشش دل است؛ هديه خداست؛ سرود غيبي است؛ خوراك فرشته است؛ چرا كه حاصل سماع روح در لطيفترين و سبكترين حالات اوج و پروازش به عالم برتر و به سوي مبدأ متعالي است:
سخنم خور فرشتهست، من اگر سخن نگويم
ملك گرسنه گويد كه بگو خمش چرايي
غزليات «شمسي» مولانا به تمامي، حاصل و ثمره چنين فضايي است. در مواجهه با اين اشعار ما با شاعري نه به شيوه معمول سر و كار داريم؛ اشعاري كه به لحاظ حس و حال و شور و هيجان در تمام طول تاريخ شعر فارسي بيبديل و منحصرند؛ اشعاري كه به درستي و راستي، همراه و همگام با ضرباهنگ دروني سراينده آن شكل گرفتهاند، بيآن كه شاعرش در قيد لفظ و زبان خاصي مانده باشد.
غزليات مولانا از «جان» و «آن» ويژه «مولوي وار» برخوردارند؛ و درك و درريافت «آن» اين غزليات جز با همراهي و شركت در تجربه دروني شاعر به دست نميآيد. به مدد برخي از اصول زبان شناختي و تشريح بي «آن» و «جان» آثار او، ابعاد گوناگون و حقيقي آثارش همچنان ناشناخته خواهد ماند. سخن او چيزي ديگر و سرچشمههاي شعرش از عالمي ديگرند.
دانستن اين كه در سخن او چه نوع موسيقي و قوانيني وجود دارد و استعارههايش از كدام سنخند و هنجارگريزيهايش از چه نوعند، مشكل ما را در شناخت حقيقت شعر مولانا حل نميكند؛ بلكه فقط شناختي سطحي از ظاهر كلام او را براي ما ميسر ميسازد. حال آن كه بزرگواراني همچون مولانا، همواره منكر چنين دلبستگيهاي ظاهري در زندگي بودهاند:
رو به معني كوش اي صورت پرست
زان كه معني بر تن صورت پرست
بيان اين نكته به معناي عدم آشنايي مولانا با اصول و موازين شعر و ادب نيست؛ بلكه به گواهي ناقلان و آثارش، وي هنگام سرودن اين شعرها از هوشياري و منطق حسابگرانه آدمهاي معمولي و شاعران معمولي به دور بوده است. نه وزن براي شعرش انتخاب ميكرد و نه براي ريتم و نوع بيان و تركيبات و تخليش حساب و كتاب منطق شعري زمانه خود را به كار ميگرفت.
آنچه مسلم است اين كه وي اكثر آثارش را در اوج هيجانات روحي، طوفانهاي دروني، سماعهاي آني، حالها و جذبههاي ناگهاني سروده است؛ يعني لحظاتي كه شاعر از خويش بر مي شده است؛ لحظاتي كه سينهاش گشادهتر و گرههاي زميني از زبانش بازتر ميشده است؛ براي بيان دردهاي بزرگ و ارجمند، حالات و لحظات و مشاهدات ناب: «آفتاب است كه همه عالم را روشنايي ميدهد، روشنايي ميبيند كه از دهانم فرو ميافتد، نور برون ميرود از گفتارم، در زير حرف سياه ميتابد! خود اين آفتاب را پشت به ايشان است، روي به آسمانها و روشني زمينها از وي است. روي آفتاب با مولاناست؛ زيرا روي مولانا به آفتاب است.»:
رستم از اين نفس و هوا، زنده بلا، مرده بلا
زنده و مرده وطنم نيست به جز فضل خدا
رستم از اين بيت و غزل، اي شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن، مفتعلن كشت مرا
قافيه و مغلطه را گو همه سيلاب ببر
پوست بود، پوست بود، در خور مغز شعرا
آينهام، آينهام، مرد مقالات نيم
ديده شود حال من ار چشم شود گوش شما
ديگر اثر سترگ مولانا، مثنوي معنوي است كه به حق قرآن عجم ميخوانندش. اين مثنوي حاصل نشستها و جلساتي است كه مولانا با خويشاوندان روحانياش در طي چهارده سال داشته است.
حضور معنوي حسامالدين چلپي در اين جلسات، انگيزهاي بود تا نهفتههاي دروني مولانا بجوشد؛ كلام پويايش در بستر زمان جاري شود؛ و معاني مناسب در اين جلسات به اقتضاي حال و مقال به ذهنش تداعي شود.
تداعي معاني و توالي گفتار در سخن مولانا به گونهاي است كه مجال بازگشت به آغاز كلام را ندارد. آموختههاي سالهاي جواني و تجربيات سفرها و جستجوها، در كارخانه ذهن او با لحظات پرشور عرفاني در لحظه و وقت آميخته ميشوند.
اين آميختگي به گونهاي است كه مثنوي را از محدوده يك منظومه تعليمي و صوفيانه به درميكشد و آن را تبديل به گزارش تجارب معنوي شاعر ميكند. تجلي حالات و آنات مرموز و ناشناخته كه در زندگي مولانا صورت انفجار احساسات به خود ميگيرد، كلام مولانا را به دايرهاي بيرون از محدوده تاريخ پرتاب ميكند.
معارف عرفان اسلامي در جريان سيال ذهن مولانا ميجوشد و در عرصه امكان سخن، مجال ظهور مييابد. هر سخني، سخن ديگر را تداعي ميكند؛ قصهاي در قصهاي، نكتهاي در دل نكتهاي ديگر و بدين گونه است كه هزار توي مثنوي در ساختار شرقي وحدت در عين كثرتش شكل ميگيرد.
«تمثيل» مهمترين صورت بياني در مثنوي است. شاعر به مدد تمثيل، ظريفترين و گاه پيچيدهترين نكات عرفاني را براي مخاطب، ملموس و دريافتني ميكند. بيشك، هنگامي كه معاني مجرد و انتزاعي به مدد عناصر محسوس و در دسترس، آن هم به گونه حكايت و داستان بيان شوند، علاوه بر تأثير دو چندان بر عموم مخاطبان ناآشنا با اين مباحث، از جذابيت و دلپذيري خاصي نيز برخوردار خواهند بود.
ظرفيت بياني تمثيل به گونهاي است كه هر كس به فراخور درك و استعدادش ميتواند معاني مورد نظر شاعر را دريافت كند. اين شيوه بياني از ديرباز كاربردهاي وسيعي در شعر عرفاني و از جمله در آثار سنايي و عطار داشته است. همچنين مثنوي مولانا به لحاظ ساخت، در واقع خلف صالح مثنويهايي همچون «حديقة الحقيقه» سنايي و «منطق الطير» عطار و... است. و البته هر سه اين بزرگان از نظر معرفت شناسي و شيوهاي كه در درك هستي داشتهاند. يگانهاند؛ چنان كه احمد افلاكي در «مناقب العارفين» آورده است كه مولانا «... فرمود كه هر سخنان عطار را به جد خواند، اسرار سنايي را فهم كند و هر كه سخنان سنايي را به جد خواند، اسرار سنايي را فهم كند و هر كه سخنان سنايي را به اعتقاد مطالعه نمايد، كلام ما را ادراك كند و از آن برخوردار شود و برخورد.»
باري، شش دفتر مثنوي فراقنامه مولاناست، كه ني وجودش از نيستان عالم علوي بريده شده است؛ آواز محزون ني يادآور همين جدايي است؛ و...
ني حديث هر كه از ياري بريد
پردههايش پردههاي ما دريد
ني حديث راه پر خون ميكند
قصههاي عشق مجنون ميكند
نمونه اثر
روز و شب را همچو خود مجنون كنم
در هوايت بيقرارم روز و شب
سر ز پايت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خو مجنون كنم
روز و شب را كي گذارم روز و شب؟
جان و دل از عاشقان ميخواستند
جان و دل را ميسپارم روز و شب
تا نيابم آن چه در مغز منست
يك زماني سر نخارم روز و شب
تا كه عشقت مطربي آغاز كرد
گاه چنگم گه تارم روز و شب
ميزني تو زخمه و بر ميرود
تا به گردون زير و زارم روز و شب
ساقيي كردي بشر را چل صبوح
ز آن خمير اندر خمارم روز و شب
اي مهار عاشقان در دست تو
در ميان اي قطارم روز و شب
ميكشم مستانه بارت بيخبر
همچو اشتر زير بارم روز و شب
تا بنگشايي به قندت روزهام
تا قيامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشكنم
عيد باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب اي جان تو
انتظارم، انتظارم روز و شب
تا به سالي نيستم موقوف عيد
با مه تو عيدوارم روز و شب
ز آن شبي كه وعده كردي روز وصل
روز و شب را ميشمارم روز و شب
بس كه كشت مهر جانم تشنه است
ز ابر ديده اشك بارم روز و شب
********
عطار نيشابوري، شيخ فريد الدين شاعر، طبيب، حكيم، اديب و عارف
سال و محل تولد: 540 ه. ق - در حومه نيشابور
سال و محل وفات: 618 ه. ق نيشابور
عطار نيشابوري (540 ـ 618 ه. ق) شيخ فريد الدين محمدبن ابوبكر ابراهيم مشهور به عطار نيشابوري; شاعر، طبيب، حكيم، اديب و عارف بزرگ ايران در سال 540 ه. ق در حومه نيشابور ديده به جهان گشود. از زندگي اين عارف در دوران كودكي و نوجواني اطلاع چنداني در دست نيست; ظاهرا حكيم در سنين اوليه عمر خويش به تشويق پدرش علاوه بر فراگيري علم داروسازي و پزشكي علوم گوناگوني همچون ادبيات عرب، ادب فارسي، حكمت، كلام و نجوم را فراگرفته و سپس در خدمت مجدالدين بغدادي پير و عارف مشهور آن روزگار به تهذيب نفس و عرفان پرداخته است. شغل اصلي عطار داروفروشي بود و وي كه اين شغل را از پدر به ارث برده بود مدتها به فروش داروهاي گوناگون مشغول بود و حتي ورود او به وادي عرفان و طريقت نيز شيخ را از كسب و كار خود باز نداشت; به گونهاي كه تا اواخر عمر پيشه خود را ادامه داد. براساس اطلاعات پراكندهاي كه از زندگاني اين شاعر بزرگ موجود است پس از ورود شيخ به جرگه عارفان انقلابي در حال او پديد آمد و عطار كه در طول اين مدت سرمايه كثيري از ادب و عرفان آموخته بود بتدريج انديشههاي عرفاني خود را به نظمي روان و دلانگيز در آورد و عليرغم مشغله سنگين روزانه، به تأليف كتابهايي شورانگيز اقدام نمود كه اين فعاليت تا پايان زندگاني دراز مدت وي ادامه يافت. برخي از منابع قديمي از جمله جامي انقلاب حال شيخ را به ملاقات او با درويشي سبك بار و فرزانه نسبت ميدهند كه تحولي ناگهاني در روان او ايجاد نمود، با اين حال براساس مدارك متقن و معتبر اين داستان ساختگي و افسانه است. داستان كه خود حكايتي بس زيبا، دلانگيز و آموزنده است بدين گونه است: ( گويند سبب توبه وي آن بود كه روزي در دكان عطاري مشغول و مشعوف بمعامله بود، درويشي آنجا رسيد و چند بار ـ شيء لله ـ گفت. وي بدرويش نپرداخت. درويش گفت اي خواجه تو چگونه خواهي مرد؟ عطار گفت چنانكه تو خواهي مرد درويش گفت تو همچون من ميتواني مرد؟ عطار گفت بلي درويش كاسه چوبين داشت زير سر نهاد و گفت الله وجان بداد. عطار را خيال متغير شد، دوكان بر هم زد و باين طريقه درآمد.) همانطور كه اشاره شد اين داستان افسانهاي بيش نيست ولي مسلما شغل داروفروشي و طبابت عطار،كه روزانه نبض حدود پانصد بيمار را ميگرفت و به مداواي بيماران گوناگوني ميپرداخت، او را با افكار و عقايد مختلفي از جمله پيروان طريقت صوفيه و دنياي اعجاب انگيز اولياءا... آشنا نمود و حكيم كه علاقهاي مفرط به عرفان و تصوف داشت بدين خرقه درآمد. شيخ از زمان انقلاب و تحول روحي خود تا زمان مرگ دهها اثر تحسين برانگيز در ادب و عرفان پديد آورد كه نگارش و سرايش تأليفات به نظم در عين اشتغال به حرفه سنگين طبابت گوياي اراده نيرومند و پشتكار عطار است.عطار در روزگار جواني و اواسط عمر خويش به رسم سالكان طريقت مسافرتهاي دور و درازي را آغاز كرد و در اين سفرها كه مصر و هندوستان و مكه و دمشق و تركستان و ماوراءالنهر را در نورديد با مشايخ بزرگ زمان خود ملاقات و راز و نياز كرد و ظاهرا در طي يكي از همين سفرها به خدمت شيخ مجدالدين بغدادي رسيد و چندي در سلك شاگردان وي درآمد. عطار عمر درازي داشت و تا زمان حمله مغولان به ايران زندگي كرد. نقل كردهاند كه در اواخر عمر از پيشه خود دست برداشت و در كنج انزوا و خلوت خويش در نيشابور به تأليف و تنظيم كتابهاي خود پرداخت. مرگ وي را در سال 618 ه. ق و پس از حمله خونخواران مغول به نيشابور دانستهاند; شيخ كه پيري محترم و عارفي وارسته و كعبه اهل دل مريدان خود بود و در نزد مردم نيشابور بسيار عزيز شمرده ميشد در جريان قتل عام مردم وانهدام نيشابور بدست سربازي مغول به قتل رسيد و جنازه او در شادياخ، ربض نيشابور در نزديكي قبر امامزاده محمد محروق عمر خيام به خاك سپرده شد. مهمترين حادثه پايان عمر او كه در تواريخ ثبت شده است ملاقات شيخ عطار با بهاءالدين محمد پدر مولوي است كه به همراه فرزند خردسالش رهسپار عراق بود. شيخ پس از ديدارمولانا از آينده بزرگ او خبر داد و معروف است كه پس از هديه يك جلد از كتاب مثنوي اسرارنامه خود به جلالالدينبه پدرش گفت: (اين فرزند را گرامي دار، زود باشد كه از نفس گرم آتش در سوختگان عالم زند.) گويا تاريخ اين ملاقات سال 617 ه.ق يك سال پيش از شهادت عطار بوده است. شيخ عطار قصيده سرايي بزرگ است كه در قصايد زيباي خود تماما به نعت و پند و عرفان پرداخته و برخلاف ساير شعراي خراسان هيچگاه قدم در مداحي و مديحهسرايي ننهاده و از اين بابت نيز چنانكه خود گفته: ( بعمرخويش مدح كسي نگفتم) بر آزادگي خود و دور بودن از دربار شاهان افتخار كرده است. وي در آثار منظوم و منثور خود با بهرهگيري از كلامي ساده و گيرنده و روان و خالي از هر آرايش و پيرايش، كه با عشق و اشتياقي سوزان همراه است، همواره بر موضوعاتي همچون ناپايداري جهان و لزوم بيداري انسانها پاي فشرده و در اين راه از آيات قرآني نيز مدد جسته است. شيخ راه رسيدن به خدا را خويشتنشناسي و اصلاح نفس و فراموش كردن شهوات و در نهايت فنا شدن در هستي حق دانسته است. وي آدمي را به آزاد كردن كامل جوهر الهي در خود دعوت كرده و تنها راه رسيدن به اين هدف متعالي را عشقي ميداند كه عاشق در نهايت آمادگي براي ايثار و فداكاري راه بريدن از هستي را بر ميگزيند و به معبود خود ميرسد. تصوف وحدت وجودي حكيم عطار نيشابوري در ژرفناي خود جستجوي تمام و كمال مطلق را بر ميگزيند كه اين جست و جوي در انديشه رسيدن به سر حد خدايي است. در خرابات او كه جلوهگاه عارفان سوخته دل و شوريده حال است وجود و عدم يكسانست زيرا خراباتيان وحدت ميبينند نه كثرت; آنان عاشقان حق ميباشند و در آن راه مانند پروانه جان ميبازند. شيخ براي پي بردن به عالم حقيقت و درك وحدت، مقام عقل وعلم و قيل و قال رابه كناري نهاه و راه نايل آمدن به مقصود را از خود بيخودي و دور ساختن از غرور دانش و هوسهاي ديگر و پديد آمدن حال خاص دانسته است. طلب، معرفت، استغنا، توحيد، حيرت، فنا و عشق هفت مقامي به شمار ميروند كه حكيم براي رسيدن به درجه عالي آدميت و دريافتن حقيقت مهم و ضروري دانسته است. در افكار شيخ عطار ترك ريب و ريا، اعراض از اغراض برون و ملامت دين داران دنيا دوست فراوان به چشم ميخورد كه حكايت از خشم او از زاهدان ظاهرپرستي است كه دعوي بيجا ميكنند و دروغ ميگويند و دل به مظاهر بيارزش دنيا بستهاند.(1) حكيم در بسياري از كتابهاي خود ذهن پرجوش و زنده و آفريننده خود را در بيان مفاهيم عرفاني در قالب حكاياتي تمثيل گونه و پندآموز جلوهگر ساخته است. در اين حكايات وي از زبان ديوانگان و كودكان به نابسامانيهاي اجتماعي زمان خويش و ظلم و جور و خشونت اميران و دينداران اعتراض كرده و با ناپايدار خواندن دنيا، آنان را به كسب معرفت دعوت كرده است. اين گونه مفاهيم والا در بزرگترين آثار عرفاني او كه هر يك شاهكاري از نوع خود به شمار ميورند متجلي است. در مثنوي منطقالطير شيخ انديشه عالي خود را در راه رسيدن به حق با زيباترين و روانترين عبارات بدين صورت نمايان ميسازد كه تنها كساني به سوي حق و حقيقت كشيده ميشوند كه در دل عشق واقعي دارند و قلبهاشان در گرو مهر خدا و ارزشهاي والاي اوست. داستان منطق الطير مربوط است به دعوت هدهد خردمند از ساير مرغان براي رسيدن به سيمرغ پادشاه پرندگان و دعوت از او براي فرمانروايي بر پرندگان. پس از تصميمگيري نهايي مرغان يك يك عذر و بهانه ميآورند و تلاش ميكنند از رهسپاري بسوي اين سفر خطرناك وپر از بيم و خطر شانه خالي كنند: (بلبل عشقش را به گل بهانه ميكند، طوطي محبوس ماندن در قفس را دليل ميآورد، طاووس شرمندگي از زشت نامي خود را در موضوع رانده شدن آدم از بهشت پيش ميكشد، بط قادر به جدايي از آب نيست، كبك پيوسته پايبند كوهساران است، بوتيمار بر كرانه دريا و كوف بر ويرانه، هما به نيروي تاج بخشي خود ميبالد، باز از افتخار نشستن بر دست شهريار چشم نميپوشد، صعوه ناتواني خود را عذر ميآورد و...با اين حال هدهد دانا كه رهبري گروه را بر عهده دارد انبوه مرغان را متقاعد ساخته و به اين سفر دراز و خطرناك صورت تحقق ميبخشد. پس از گذشتن پرندگان از هفت وادي خطرناك، كه منجر به هلاكت و نابودي بسياري ازمرغان ميشود، سرانجام سي مرغ به درگاه سيمرغ كه سر منزل مقصود است ميرسند و در آينهاي از آفتاب حضور كه سيمرغ در تابش و تلالؤ است خود را ميبينند كه سي مرغاند. در اين منظومه عالي كه حكايت از قدرت ابتكار و تخيل شاعر در به كار بردن رمزهاي عرفاني و بيان مراتب سير و سلوك و تعليم سالكان است، شيخ عطار با زباني تمثيلگونه به انسانها آموخته است كه والاترين و متعاليترين حقيقت وجود خود آنان است. انسان براي رسيدن به اين حقيقت بايد آزاد و رها از معيارهاي عالم خاكي و در نهايت وارستگي به درك مقام والاي خود نايل آمده و ارزشهاي انساني واقعي خود را بشناسد. سيمرغ در اين منظومه رمزي است از نهايت كمال مطلق و حكيم مرغان را تمثيلي از نفوس آدميان دانسته است كه در پي آنند حكيم در الهي نامه ديگر منظومه بزرگ خويش، درون مايه خود در دست كشيدن از اميال و خواهشهاي دنيوي را بار ديگر در قالب داستاني زيبا و عبرتانگيز به نمايش ميگذارد: پادشاهي از شش پسر خود ميخواهد تا آرزوها و كمال مطلوب خود را باز گويند. نخستين پسر آرزوي خود را در رسيدن به دختر شاه پريان ميداند. پسر دوم آموختن هنر جادوگري و پسر سوم دست يافتن به جام جم را آرزوهاي نهايي خود ميدانند. پسر چهارم آب حيات را كعبه مقصود خود ميخواند و پسر پنجم دل در سوداي خاتم سليمان دارد. ششمين پسر نيز آرزوي بزرگ خود را دانستن علم كيميا و كيمياگري بر ميشمرد. شاه پس از شنيدن آرزوهاي فرزندانش داستانهايي براي آنان تعريف ميكند و بهگونهاي غيرمستقيم به فرزندانش ميآموزد كه تمامي نيروهاي خارقالعادهاي كه آنها دنبال ميكنند در درون آدميان به وديعه گذاشته شده و آدميان از طريق خودشناسي ميتوانند به اين نيروها دست يابند. مصيبتنامه ديگر مثنوي شيخ نيشابور است كه حكيم در چهارچوب حكايتي جذاب، سفر روح در طي مراقبه در خلوت و انزواي عارفانه را به نمايش گذارده است. سالكي كه مريد پير طريقت است از چهل منزل، كه مطابق چهل روز خلوت گزيني و مراقبه است، ميگذرد و با موجوداتي موهوم، كيهاني و مادي يا فضايل تشخص يافته روح گفت و گو ميكند و از پير تعاليمي گرانبها ميآموزد. سالك كه در احوالي مملو از اندوه، تحير، ترديد و نوميدي روحاني دست در گريبان است از اين موجودات ميخواهد كه او را هدايت نموده و از اين وضعيت عذاب آور نجات دهند. ولي اين خواهشها كه در هرگفتگو با رنگي از التماس توأم باخير و شفقت و برشمردن شهرتطلبيهاي او آميخته است با پاسخهاي منفي مواجه ميشود و سرانجام پيامبران او را به سوي محمد(ص) هدايت ميكنند و پيامبر بزرگ اسلام راه درست را به او مينماياند كه اين راه به درون روح سالك منتهي ميشود جداي از سه كتاب فوق، حكيم در مثنويهاي اسرارنامه، خسرونامه، داستان عشق شيخ صنعان به دختر ترسا،مختارنامه، تذكرهالاولياء، مصيبتنامه، جواهرنامه، شرحالقلب، لسانالغيب و ديوان قصايد و غزليات خود انديشههاي شورانگيز عرفاني را در قالب تصوف وحدت وجودي بيان داشته است. ديوان عطار در برگيرنده ده هزار بيت شعر غنايي در قالب قصيده و غزل است. غزلهاي زيباي شيخ مملو از جذبههاي شور و حال سرمستانه با تكيه برنمادگرايي عرفاني و وجد و حال تأثرانگيز است. آثارعطار را بعضي منابع به تعداد سورههاي قرآن 114 عنوان دانستهاند ولي دانشمندان با مطالعه اين كتابها بعضي از آثار نسبت داده به او را با ديده شك و ترديد نگريستهاند. با اين حال در فراواني كتابهاي شيخ جاي هيچ گونه ترديدي نيست و عطار خود نيز در يكي از ابياتش به كثرت نوشتهجاتش اشاره كرده است كسي كاوچون مني راعيب جويست همي گويد كه او بسيار گويست وليكن چون بسي دارم معاني بسي گويم تو مشنو مي تو داني گهر آخر بديدن نيز ارزد چنين گفتن شنيدن نيز ارزد عارف سوخته دل نيشابور كه در انديشههاي عرفاني خود گوشه چشمي به عرفايي همچون سنايي، شيخ ابوسعيدابي الخير و بايزيد بسطامي داشته است در اشعار و حكايات خود بارها بيزاريش از تعصب و دعواهاي فرقههاي مختلف اسلامي بويژه شيعيان و سنيان را بيان داشته است. اين تفكر والا در روزگار خوارزمشاهيان كه بازار تعصبات ديني و سلطه و اقتدار علماي متعصب بيداد ميكرد تحسين برانگيز و نمايانگر روح بزرگ اين صوفي نامآور است .
1- داستان شيرين و دلكش عشق شيخ صنعان به دختري ترسا خود حكايتي است مستقل كه در منطق الطير و از زبان هدهد خردمند بيان ميشود. شيخ صنعان پيري با مقامات عالي مذهبي و عرفاني دل به عشق دختري مسيحي ميسپارد و درراه وصال به او از همه چيز خود ميگذرد. بر معتقدات خود پاي مينهد، خود را انگشتنما و خوار و ذليل ميكند، خوك ميچراند،شراب مينوشد و تا آخرين درجه از كفرو تباهي پيش ميرود. شيخ جفا ديده از معشوق نامهربان، سرانجام مورد لطف و مرحمت خداوند قرار ميگيرد و با تحمل سختيهايي به روشنايي و رستگاري نايل ميآيد. اين حكايت پندآموز با زباني شيوا و دلكش و روان از زيباترين داستانهاي عرفاني ادبيات ايران به شمار ميرود. 2- عطار نيز همچون خيام و فردوسي و حافظ و ساير ادبا و عرفاي ايران در دوره زندگي خود با خشم علما قشري و متعصب مواجه گشته است. نقل كردهاند كه پس از نگارش كتاب مظهر العجايب شيخ مورد غضب يكي از فقهاي سني سمرقند قرار گرفت و او كتاب را محكوم به سوختن و مولف را ملحدي واجب القتل دانست. به تحريك فقيه مردم به خانه عطار كه در طي سلسله سفرهاي خود چندي در سمرقند اقامت گزيده بود ريختند و اموالش را به يغما بردند.
آثار :
منطق الطير ،اسرارنامه، خسرونامه، داستان عشق شيخ صنعان به دختر ترسا،مختارنامه، تذكرهالاولياء، مصيبتنامه، جواهرنامه، شرحالقلب، لسانالغيب و ديوان قصايد و غزليات
شيخ بهايي، بهاءالدين، محمد بن حسين بن عبدالصمد عاملي. عالم، فقيه، مفسر، محدث، متكلم، رياضيدان، اديب و شاعر امامي.
سال و محل تولد: 953هـ.ق. -
سال و محل وفات: 1030- 1031هـ. ق.
متخلص به "بهايي". معروف به "شيخالاسلام و المسلمين" و "مجدد دين" در رأس قرن يازدهم. در "بعلبك" به دنيا آمد. در كودكي به همراه پدر، در عهد "شاه طهماسب"، به ايران وارد شد. وي در محضر پدر خود، "شيخ حسين"، شاگرد "شهيد ثاني" و "عبدالله بن شهابالدين يزدي"،"محمد باقر يزدي"، "ملاعلي مذهّب"، "ملا افضل" و "اعتمادالدين محمد كچايي" به فراگيري علم مشغول شد، تا اينكه در تفسير، فقه، اصول، ادبيات، رجال، تاريخ، حكمت، كلام، طب، رياضيات و ساير علوم سرآمد شد. عهده دار منصب "شيخالاسلامي" گشت و امور شرعي يكسره به او محول شد؛ سپس او از اين شغل كناره گرفت و سالياني به سياحت شهرها پرداخت، و به "هرات"، "اران"، "آذربايجان"، "تبريز"، "مصر"، "شام"، "دمشق"، "عراق"، "حلب"، "فلسطين"، "بيتالمقدس"، "سرنديب"، "حجاز"، "مكه"، "مدينه" و ديگر شهرها مسافرت ها كرد و در اثناء اين سفرها گاه به مباحثات علمي ـ مذهبي نيز مى پرداخت. سرانجام به ايران بازگشت و همراه شاه عباس پياده از "اصفهان" به "مشهد رضوي" رفت. "شيخ بهايي" احاديث شيعه را از پدرش و "ميرداماد" روايت كرده و "صحيح بخاري" را از استادش، "محمد بن محمد مقدسي" روايت نموده است، كه "مقدسي" نيز به واسطه ی دوازده تن محدث محمد نام، پي در پي از "محمد بن اسماعيل بخاري" نقل كرده است. شيخ بهايي آني از تعليم و تربيت فروگذار نبود و در حوزه ی درس خويش شاگرداني همچون، "شيخ فاضل جواد بن سعدالله"، "ملا حسنعلي شوشتري"، "سيد حسين كركي"، "ملا خليل قزويني"، "محمد خليل قايني"، "ميرزا رفيعالدين ناييني"، "شيخ زينالدين بن محمد" سبط "شهيد ثاني"، "ابن ابي جامع"، "شيخ علي بحراني"، "سيد ماجد بحراني"، "ملا محسن فيض كاشاني"، "ملاصدرا"، "محمد بن حسين ساوجي"، "ميرزا رفيعالدين طباطبايي"، "ملا شريفالدين محمد رويدشتي"، "شيخ محمود جزايري"، "ابن خاتون"، "محقق سبزواري"، "مجلسي اول"، "ملا محمد صالح مازندراني"، تربيت كرده است. وي كتاب خانه بزرگي گرد آورد، كه از جمله چهار هزار كتابي بود كه "شيخ علي منشار"، پدر همسرش، از شهرهاي هند به ايران آورده بود و پس از او به دخترش، همسر شيخ بهايي، منتقل شده بود شيخ بهايي تمام اين كتاب ها را بر دانشجويان وقف كرد. شيخ بهايي در "اصفهان" درگذشت. جنازه ی او را به "مشهد رضوي" منتقل كردند و در جوار حرم مطهر دفن كردند. در "ريحانه الادب" نود و سه اثر وي با شرح مختصر ذكر شده است.
آثار:
«حبلالمتين في اِحكام اَحكامالدين»؛ «مشرق الشمسين واكسير سعادتين»؛ در فقه استدلالي؛ «الاربعين» يا «الاربعون حديثا»؛ «جامع عباسي»؛ به فارسي، در فقه؛ «الكشكول»؛ «المخلاة»؛ «زبدةالاصول»؛ يا «الزبدة»؛ در اصول فقه؛ «فوائد الصمدية»؛ در نحو؛ «مفتاح الفلاح في عمل اليوم و الليه»؛ رساله «الهلالية»؛ «اثبات الانوارالالهية»؛ « الاثني عشريات»؛ «اسرارالبلاغة»؛ «تهذيب البيان»؛ يا «التهذيب»؛ در نحو؛ حاشيه «من لايحضره الفقيه»؛ حاشيه؛ «خلاصةالاقوال»؛ علامه حلي؛ حاشيه «كشاف»؛ زمخشري؛ حاشيه «تفسير»؛ بيضاوي؛ «خلاصةالحساب»؛ در رياضيات؛ «تشريح الافلاك»؛ در علم هيات؛ «الاسطرلاب»؛ «بحرالحساب»؛ «الوجيزة»؛ در دراية، به نام «درايةالحديث»؛ مثنوى هاي: «نان و پنير»، «شير و شكر»، «طوطي نامه»، «نان و حلوا» يا «سوانحالحجاز»، «الزاهرة».
زاكاني، عبيد
شاعر و نويسنده طنزپرداز
سال و محل تولد: ۷۰۰هـ . ق - قزوين
سال و محل وفات: ۷۷۱ /۷۷۲ هـ . ق – اصفهان یا بغداد
عبيد زاكاني, نظامالدين/نجمالدين. (۷۰۰- ۷۷۱ /۷۷۲ هـ . ق), نويسنده و شاعر, متخلص به عبيد. وي از خاندان زاكانيان, تيرهاي از اعراب بني خفاجه, است كه در قزوين به دنيا آمد و در همان شهر به نشو نما يافت. در ابتداي امر در شمار وزيران بود. در زمان شيخ جمالالدين ابو اسحاق اينجو به شيراز رفت و وزيرش ركنالدين عميدالملك را مدح گفت. همچنين سلطان اويس جلاير و شاه شجاع را نيز مدح گفت. مدتي هم در بغداد به همراه سلمان ساوجي به سر برد. عبيد علاوه بر اينكه در سرودن شعر در قالبهاي مختلف استاد بود, از قوىترين طنز پردازان ايران به شمار مىرود كه با تازيانه انتقاد و طنز اوضاع اخلاقي و سياسي عصر خود را به زبان هزل و طنز و نكوهش كرده است. عباس اقبال آشتياني نخستين كسي است كه به اهميت آثار عبيد از لحاظ جامعه شناسي پي برد و آن را در مقدمهاش بر«كليات عبيد زاكاني» متذكر شد.
آثار عبید زاکانی :
منظومه«موش و گربه» كه سراسر طنز و انتقاد است؛ رساله «فالنامه بروج»؛ رساله«دلگشا», در حكايات به زبان عربي و فارسي؛ «اخلاق الاشراف»؛ «صد پند»؛ «ريش نامه»؛ مثنوي«عشاق نامه»؛ "ده فصل", "دلگشا"و "ده پند" «ديوان»شعر.
عبيد زاکانی در رساله دلگشا، حکايتی از ابن سينا را اين گونه نقل کرده است:
در آن تاريخ که ابوعلی سينا از همدان از علاءالدوله بگريخت و متوجه بغداد شد، چون به آن ديار برسيد، بر کنار شطمردکی هنگامه کرده بود و ادويه میفروخت و دعوی طبيبی میکرد. بوعلی لختی آنجا به تفرج ايستاد. زنی قارورهای از آن بيماری باز آورد و طبيبنما در آن نگاه کرد. پس گفت: اين بيمار، جهود است. باز نگاه کرد و گفت: تو خدمتکار اين بيماری. گفت: آری. باز نگاه کرد و گفت: خانه اين بيمار در طرف مشرق است. گفت: آری. گفت: ديروز ماست خورده است. گفت: آری.
مردم از علم مرد تعجب بنمودند و ابوعلی حيرت آورد. چندان توقف نمود که او از کار فارغ شد. پيش رفت و گفت: اينها از کجا معلوم کردی؟ گفت: از آنجا که تو را نيز شناختم که ابوعلی هستی. ابن سينا گفت: اين مشکلتر!
پس چون در دانستن الحاح نمود، مرد گفت: آن زن چون قاروره به من بنمود، غيار (گردنبند مخصوص يهود) بر گردنش بود، دانستم که جهود است. و جامههايش کهنه بود، دانستم که خادمه کسی باشد و چون جهود خدمت مسلمان نکنند، دانستم که مخدوم نيز جهود باشد. و پارهای ماست بر جامهاش چکيده بود، دانستم که در آن خانه ماست خوردهاند. و قدری به بيمار دادهاند. و چون خانه جهودان اين شهر در مشرق است، گفتم که سرايش در مشرق باشد.
ابن سينا گفت: اينها درست و مسلم. مرا چون شناختی؟ گفت: امروز خبر در رسيد که بوعلی از علاءالدوله گريخته. دانستم که اينجا آيد و دانستم که غير تو کسی را ذهن، بدين بازی نرسد که من کردم.
غزالي توسي، حجةالاسلام،زينالدين، ابو حامد محمد بن محمد بن محمد بن احمد.
فيلسوف، حكيم، عارف و فقيه شافعي.
سال و محل تولد: ۴۵۰هـ.ق - طابران توس
سال و محل وفات: ۵۰۵ هـ.ق. توس
وی معروف به امام غزالي بود و در "طابران توس" به دنيا آمد و در "توس"، "جرجان" و "نيشابور" تحصيل كرد. محضر "امامالحرمين ابوالمعالي جويني"، فقيه و متكلم بزرگ شافعي را دريافت و در بيست و هشت سالگي در بيشتر علوم زمان خود استاد مسلم بود. پس از در گذشت ابوالمعالي به خدمت "خواجه نظامالملك توسي" رسيد و بسيار مورد احترام قرار گرفت. از (۴۸۴ هـ.ق.) در "نظاميه ی بغداد" به تدريس پرداخت. وی به وعظ و تصنيف نيز اشتغال داشت. او در سي و نه سالگي دچار تحول روحي شده از دنيا و مقامات دنيوي بريد، برادرش را به جانشيني خود برگزيد، به قصد سير و سلوك و رياضت به سفر رفت و ده سال در شهرهاي "شام" و "حجاز" و "جزيره" به سر برد و در (۴۹۸هـ.ق.) به توس بازگشت. در (۴۹۹هـ.ق.) به درخواست "سلطان سنجر" به "نيشابور" به جهت تدريس در مدرسه نظاميه رفت. در (۵۰۰هـ.ق.) به توس و خانقاه خود بازگشت و به ارشاد و تعليم پرداخت؛ ديگر دعوت سلاطين و رجال را نپذيرفت و در زهد و قناعت عمر را به پايان رسانيد. غزالي در توس درگذشت و در همان جا دفن شد.
آثار غزالی :
شمار آثار وي بسيار است. اما مشهورترين آثار او عبارتند از "نصيحةالملوك"؛ "فضائل الانام من رسائل حجةالاسلام"؛ "احياءعلوم الدين" يا "احياءالعلوم"؛ "كيمياي سعادت"، كه خلاصه و ترجمهاي فارسي از كتاب "احياءالعلوم" است؛ "تهافت الفلاسفه"؛ "المنقذ من الضلال".
ميرزا محمد تقي بهار
انديشمند , نويسنده , محقق, روزنامه نگار, استاد دانشگاه و شاعر
سال و محل تولد: ۱۲۶۶ - مشهد
سال و محل وفات: ۱۳۳۰ تهران
بهار (۱۲۶۶ -۱۳۳۰ ش) انديشمند , نويسنده , محقق, روزنامه نگار, استاد دانشگاه و شاعر , متخلص به بهار در مشهد متولد شد , پدر وي ملك الشعراي آستان قدس رضوي بود .بهار تحصيلات مقدماتي را نزد پدر آموخت وعلوم ادبي وعربي متداول زمان خود را از استادان مشهور خراسان چون اديب نيشابوري فراگرفت.در نوجواني پدر خود را از دست داد و از همان اوان شعر مي سرود .بعد از مرگ پدر , به فرمان مظفرالدين شاه , لقب ملك الشعرايي استان قدس رضوي را يافت. وي در نهضت مشروطه طلبان مجاهدتها كرد.در سال ۱۳۲۸ ق هفته نامه تازه بهار را نشر داد.در سال ۱۳۳۳ ق از طرف مردم مشهد به نمايندگي مجلس شوراي ملي انتخاب شد و رهسپار تهران گرديد.در سال ۱۳۳۶ق انجمن ادبي دانشكده را با مجله دانشكده كه منتسب به همان انجمن بود , تاسيس كرد و در همان سال به تجديد انتشار روزنامه نوبهار همت گماشت. در سال ۱۳۳۸ق مديريت روزنامه ايران كه غير رسمي بود , به وي محول گرديد . از طرف مردم تهران دو بار به نمايندگي مجلس شوراي ملي انتخاب گرديد و در سال ۱۳۲۴ش به وزارت برگزيده شد.در دانشكده ادبيات تهران نيز تا پايان عمر تدريس مي كرد.وي واپسين قصيده سراي بزرگ فارسي است.وي در تهران وفات يافت و در گورستان ظهيرالدوله به خاك سپرده شد.از او آثار زيادي به جا مانده است از جمله سبك شناسي , تاريخ احزاب سياسي , مجموعه مقالات و ديوان اشعار در دو جلد.
آثار بهار :
سبك شناسي , تاريخ احزاب سياسي , مجموعه مقالات و ديوان اشعار در دو جلد.
منوچهري دامغاني، ابوالنجم احمد بن قوص بن احمد
شاعر
سال و محل تولد: سده ي پنجم هـ.ق. - دامغان
سال و محل وفات:۴۳۲ هـ. ق.
وی متخلص به "منوچهري" بود و در "دامغان" به دنيا آمد . كودكي وي در دامغان گذشت و بخشي از جواني او در كناره ی "درياي خزر" و "دامنه ی البرز" به سرآمد. تخلص وي به سبب انتسابش به "فلكالمعالي منوچهر بن شمسالمعالي قابوس بن وشمگير" (۴۰۳- ۴۲۳ هـ.ق.) است، كه در "گرگان" و "طبرستان" سلطنت مى كرد و منوچهري ظاهراً در آغاز كار، در دربار او به سر مى برده است. ليكن از مدايح منوچهري در حق اين پادشاه قصيدهاي در "ديوان" او نيست. پس از فوت منوچهر بن قابوس، او به "ري" رفت و مدتي در ملازمت "طاهر دبير"، حاكم ري، به سر برد. در (۴۲۶هـ. ق.) "سلطان مسعود غزنوي"، كه از "نيشابور" به سمت گرگان و مازندران كشيده بود، در مازندران منوچهري را از ري فراخواند و به اين ترتيب منوچهري وارد دربار غزنويان شد. منوچهري براثر جواني و جودت ذهن و شيريني زبان در خدمت مسعود دستگاهي داشت و به اين دليل محسود ديگران بود. قصيده ها و مسمط هایي كه از منوچهري در دست است بيش تر در مدح سلطان مسعود و چند تن از رجال درگاه اوست، از جمله: "علي بن عبيدالله صادق سپهسالار" و "خواجه احمد بن عبدالصمد"، وزير سلطان مسعود، و خواجه طاهر دبير، كدخداي ري، و "ابو سهل زوزني"، از رجال مسعود، و "ابوالحسن بن حسن" و "فضل بن محمد" و "خواجه محمد" و غيره. از شاعران معاصر او "فرخي"، "زينبي علوي"، "عسجدي" و عنصري است، كه ظاهراً شاگرد عنصري بوده و قصيدهاي نيز در مدح استادش سروده است. منوچهري با وجود جواني، اطلاعات وسيعي در شعر و ادب فارسي و عربي داشت چنان كه در اشعارش از مضمون ها و اسلوب شاعران عربي بسيار استفاده كرده و اغلب لغت هاي نادر و غريب عربي را در اشعار خود ذكر كرده و بعضي از قصيده های معروف شاعران عرب را نيز استقبال نموده است. منوچهري علاوه بر زبان و ادب عرب، او در علم طب و نجوم دست داشته و اصطلاحات نجومي در اشعارش ديده مى شود. ظاهراً مسمط از ابداعات منوچهري است، زيرا پيش از او در اشعار فارسي اثري از آن نيست. بعضي از تذكرهها او را با "احمد بن منوچهر" مشهور به "شصت كله" يكي مى دانند و بعضي منوچهري را شاگرد "ابوالفرج سگزي" مى دانند، كه جاي ترديد است. در مورد نام پدر وي نيز در بين تذكره نويسان اختلاف نظر وجود دارد و او را فرزند "قوص"، "قوس"، "عوض"، و "يعقوب" ذكر كردهاند.
آثار منوچهری دامغانی :
"ديوان" شعر، كه با همه اشتهار و تداول اشعارش نسخههاي قديم آن در دست نيست و غالب نسخه ها موجود، از عهد قاجاريه و قديمترين آن ها از دوره ی صفويه است.
علي اكبر
روزنامه نگار، شاعر، محقق، مترجم، مصحح و فرهنگ نويس
سال و محل تولد: ۱۲۵۸ه.ش - تهران
سال و محل وفات: ۱۳۳۴ - تهران
علي اكبر دهخدا روزنامه نگار، شاعر، محقق، مترجم، مصحح و فرهنگ نويسبرجسته معاصر در سال ۱۲۵۸ ه.ش در تهران بدنيا آمد. وي تحصيلات ديني را در نزد شيخ غلامحسين بروجردي آموخت و پس از آن وارد مدرسه عالي علوم سياسي تهران شد. دهخدا مباني علوم جديد و زبان فرانسه را در آنجا فراگرفت و ضمنا از محضر درسشيخ هادي نجم آبادي نيز بهره برد. دهخدا در سال ۱۲۸۲ هجري شمسي به همراه معاونالدوله غفاري وزير مختار ايران در كشورهاي بالكان به اروپا رفت وطي دو سال اقامت در وين و تحصيل علوم جديد،زبان فرانسه خود را تكميل كرد. وي در روزهاي آغازين جنبش مشروطه به ايران بازگشت و در انتشار روزنامه صور اسرافيل با ميرزا جهانگير خان شيرازي همكاري كرد. دهخدا در اين روزنامه مقالات خود را تحت عنوان چرند و پرند با نامهاي مستعار دخو، خرمگس، امير الجوال، روزنامه چي ، سگ حسن دله و غلام گدا چاپ ميكرد كه در نوع خود بي نظير بود و نقش زيادي در بيداري افكار مردم داشت. دهخدا پس ازواقعه به توپ بستن مجلس شوراي ملي به استانبول گريخت و از آنجا به اروپا رفت و درسوئيس با كمك ميرزا ابوالحسن خان پيرنيا معاضد السلطنه روزنامه صور اسرافيل رامجددا در شهر ايوردون داير كرد كه پس از سه شماره تعطيل شد. وي سپس به تركيه رفت و در استانبول به انجمن سعادت ايرانيان پيوست و در شمار نويسندگان مجله سروشدرآمد. دهخدا پس از فتح تهران و اعاده اصول مشروطه ،از تهران و كرمان به نمايندگي مجلس شورا در دوره دوم انتخاب شد. دهخدا در دوران جنگ جهاني اول حدود بيست وهشت ماه در يكي از روستاهاي چهار محال بختياري متواري بود و پس از پايان جنگ به تهران آمد و از آن پس از كارهاي سياسي كناره گرفت و مشاغل مختلفي نظير رياست دفتر وزارت فرهنگ ،رياست مدرسه علوم سياسي تهران و رياست تفتيش وزارت دادگستري را عهده دار شد. علامه دهخدا پس از قضاياي شهريور ۱۳۲۰ شمسي و بركناري رضا شاه تا پايان عمربه مطالعه و تحقيق و تأليف مشغول شد و از كارهاي سياسي كناره گرفت. وي پس از روي كار آمدن مصدق از دولت او پشتيباني كرد و همين باعث شد پس از كودتاي ۲۸ مرداد۱۳۳۲ چندي مورد بي مهري دولت قرار گيرد. دهخدا در سال ۱۳۳۴ در تهران در گذشت و جنازهاش در ابن بابويه شهر ري مدفون گرديد. بزرگترين شاهكار دهخدا كتاب لغت نامه وياست كه از دستاوردهاي بزرگ ادبي زبان فارسي بشمار ميرود. علامه دهخدا در جواني پس از بازگشت از چهار محال و بختياري با عزمي راسخ به جستجو و يادداشت برداري لغات و اصطلاحات پرداخت و چهل سال اين كار دشوار را ادامه داد. حاصل اين كارمجموعهاي مشتمل بر مفصل ترين كتاب لغت زبان فارسي بود كه اطلاعات زيادي درخصوص اسامي خاص تاريخي و جغرافيائي ارائه مي دهد. اشعار زيباي دهخدا نيز حكايت از طبع روان وي دارد .
آثار:
مهمترين آثار علامه دهخدا عبارت استاز: مقالات چرند و پرند، امثال و حكم، جريده سروش ، لغت نامه، ديوان شعر،تصحيح ديوان سيد حسن غزنوي، شرح حال و آثار ابوريحان بيروني، ترجمه روح القوانين و ترجمه كتاب عظمت و انحطاط روميان.
عبدالحسين زرين كوب
اسلامشناس، ايرانشناس، محقق ،استاد دانشگاه و نويسنده
سال و محل تولد: ۱۳۰۱هجري شمسي - بروجرد
سال و محل وفات: ۱۳۷۸هجري شمسي
(از شمار دو چشم يك تن كم / و ز شمار خرد هزاران بيش) دكتر عبدالحسين زرين كوب اديب، مورخ، اسلامشناس، ايرانشناس، محقق و نويسنده بزرگ معاصر در سال ۱۳۰۱ هجري شمسي در شهرستان بروجرد بدنيا آمد. وي تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خود به پايان رساند و در كنار تحصيلات متوسطه، به تشويق و ترغيب پدر كه مردي متشرع و ديندار بود، به فراگيري علوم ديني و حوزوي از جمله فقه و تفسير و ادبيات عربي نيز پرداخت و به گفته خود استاد در هجده سالگي كمتر كتابي در تاريخ، فلسفه و ادبيات بود كه به زبان فارسي منتشر شده باشد و او آن را مطالعه نكرده باشد. دكتر زرينكوب پس از از اخذ ديپلم ادبي چند سال در بروجرد و خرمآباد به معلمي پرداخت و نظر به اطلاعات وسيع و زمينه گسترده فكري همه گونه علوم از تاريخ و جغرافي و ادبيات فارسي تا رياضي و فيزيك و علم الحيات را تدريس كرد. وي در طي اين سالها به زبانهاي عربي، انگليسي،فرانسه، ايتاليايي و آلماني تسلط يافت و در سال ۱۳۲۳اولين كتاب خود را بنام (فلسفه شعر يا تاريخ تطور شعر و شاعري در ايران) منتشر ساخت. عبدالحسين زرينكوب در سال 1۱۳۲۴ در رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران با رتبه اول علمي پذيرفته شد و در طي سه سال بعنوان دانشجوي رتبه اول از اين دانشگاه دانش آموخته گرديد و سال بعد در مقطع دكتري ادبيات فارسي دانشگاه تهران پذيرفته شد. دكتر زرينكوب از سال ۱۳۲۸سردبيري مجله هفتگي مهرگان را بمدت 5 سال عهدهدار شد و از سال ۱۳۳۰ ه.ش به همراه عده ديگري از فضلا و دانشمندان عصر نظير عباس اقبال آشتياني، سعيد نفيسي، محمد معين، پرويزخانلري، غلامحسين صديقي و عباس زرياب خوئي براي مشاركت در طرح ترجمه مقالات دائرهالمعارف اسلام چاپ هلند دعوت شد. وي در سال ۱۳۳۲ با دكتر قمر آريان همكلاس خود ازدواج كرد و در سال ۱۳۳۴ پس از دفاع ازرساله دكتري خود (نقد الشعر، تاريخ واصول آن) به دعوت استاد بديع الزمان فروزانفر تدريس در دانشگاه تهران را آغاز كرد. دكتر زرينكوب طي اين سالها به تدريس تاريخ اسلام، تاريخ اديان، تاريخ كلام و مجادلات فرق، تاريخ تصوف اسلامي و تاريخ علوم در دانشكدههاي ادبيات و هنرهاي زيباي دانشگاه تهران پرداخت و در عين حال با مجلات ادبي صاحب نام آن زمان همچون سخن، يغما،جهان نو، دانش، علم و زندگي، مهر، راهنماي كتاب و فرهنگ ايران زمين نيز همكاري داشت. دكتر زرينكوب در سال ۱۳۴۷ بعنوان استاد مهمان در دانشگاههاي كاليفرنيا و پرينستون به تدريس تاريخ ايران و تاريخ تصوف پرداخت و پس از بازگشت به ايران (۱۳۴۹) مجددا تدريس در دانشگاه تهران را ادامه داد. اين استاد فرزانه در فاصله سالهاي ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۶ مديريت گروه ادبيات فارسي دانشگاه تهران را پذيرفت و در مدت يك سال مديريت خود برنامه جديدي براي اين گروه تنظيم كرد كه در آن از تمام برنامههاي مشابه در گروههاي ادبيات فارسي دانشگاههاي بزرگ جهان استفاده شده بود. وي در طي سالهاي ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۲ در كشور فرانسه به معالجه و همچنين تحقيق و تتبع در باب آثار مولوي پرداخت و پس از بازگشت به همكاري با سازمان نقشهبرداري كشور (براي تدوين اطلس تاريخ ايران) و مركز دايرهالمعارف بزرگ اسلامي پرداخت. استاد زرينكوب در طول اين سالها تا زمان مرگ لحظهاي از تدريس، تحقيق و تأليف غافل نبود و عليرغم وضعيت نامناسب مزاجي و كهولت سن همچنان آثار گرانقدري در حوزه تاريخ و فرهنگ تأليف نمود. وي در طول زندگي خود سفرهاي علمي متعددي به كشورهاي مختلف عربي، اروپايي، آمريكا و شبه قاره هند انجام داد و با بسياري ازبرجستهترين دانشمندان و ايرانشناسان برجسته جهان نظير كلود كاهن، برتولد اشپولر، هانري ماسه،مينورسكي، هنينگ، برنارد لوئيس، والتر هينتس و... آشنايي نزديك داشت. دكتر زرين كوب همچنين در دهها مجمع و گردهايي علمي شركت جست و بعنوان نماينده ايران به ايراد سخنراني پرداخت; وي در طول عمر خود شهرت جهاني يافته بود و اكثر مراكز علمي و دانشگاههاي بزرگ جهان با وي ارتباط داشتند بگونهاي كه دانشگاه كمبريج براي تأليف فصلي از دوره بزرگ تاريخ خود ازوي دعوت كرد و مؤسسه دائرهالمعارف اسلام چاپ هلند نيز پذيراي مقالات متعددي از اين دانشمند بزرگ گرديد. استاد در سال ۱۳۷۴ ه. ش نيز بعنوان پژوهشگر بزرگ آثار مولانا جلالالدين به سمت دبير ايراني كنگره بزرگداشت مولوي در مونيخ برگزيده شد. ويژگي بزرگ دكتر عبدالحسين زرينكوب مطالعات وسيع وي در تاريخ، فلسفه، ادبيات، تصوف وعرفان، تاريخ اديان، معارف قديم و علوم اسلامي جديد و روشهاي تحقيق نوين بود كه كمتر استادي در تاريخ معاصر به پايه او رسيده است. اين دانشمند فرزانه علاوه بر زبانهاي باستاني ايران به عربي،فرانسه، آلماني، انگليسي و ايتاليايي تسلط كامل داشت و در تحقيقات خود از كتب و تأليفات نگاشته شده به اين زبانها بهره ميجست. ذهن خلاق، حافظه فوق العاده، دانش وسيع و حيرتآور، احاطه شگفتانگيز بر تاريخ و فرهنگ ايراني، قلم توانا و خصال پسنديده استاد او را به يكي از چهرههاي استثنايي تاريخ و فرهنگ ايران تبديل نموده است. دكتر زرينكوب در شهريور ۱۳۷۸ درگذشت. در مجلس بزرگداشتي كه بمناسبت چهلمين روز درگذشت اين استاد فقيد در دانشگاه تهران برگزار شد تني چند از اساتيد برجسته ايراني با ايراد سخنراني نقش علمي و فرهنگي دكتر زرينكوب را ارج نهادند.
آثار :
آثار علمي بيادگار مانده از اين اديب بزرگ مشتمل بر ترجمه و تأليف صد جلد و دهها مقاله است كه بعضي از آنها به زبانهاي مختلفترجمه شدهاند: ــ فرار از مدرسهــ از كوچه رندان ــ نه شرقي، نه غربي، انسانيــ يادداشتها و انديشهها ــ تاريخ در ترازوــ تاريخ ايران قبل از اسلام ــ ارسطو و فن شعرــ تاريخ ايران بعد از اسلام ــ جستجو و تصوف ايرانــ تاريخ مردم ايران، ايران قبل از اسلام ــ نقد ادبي ــ تاريخ مردم ايران، از پايان ساسانيان تا پايان آلبويه ــ با كاروان انديشهــ روزگاران ايران، گذشته باستاني ايران ــ سيري در شعر فارسيــ روزگاران، از پايان ساسانيان تا پايان تيموريان ــ شعر بي دروغ، شعر بي نقابــ روزگاران ديگر، از صفويه تا عصر حاضر ــ دو قرن سكوتــ نقش برآب ــ از گذشته ادبي ايرانــ بحر در كوزه ــ پير گنجهــ در قلمرو وجدان ــ پله پله تا ملاقات خداــ نردبان آسمان ــ زندگي و انديشه سعديــ شعله طور ــ انسان الهي
صورتگر، لطفعلي
شاعر, نويسنده, مترجم, استاددانشگاه.
سال و محل تولد: ۱۲۷۹ - شيراز
سال و محل وفات: ۱۳۴۸ش /شيراز
صورتگر, لطفعلي, فرزند ميرزا آقا خان. (1279- 1348ش), شاعر, نويسنده, مترجم, استاددانشگاه. جد وي آقا لطفعلي از نقاشان هنرمند و چيره دست قرن سيزدهم هجري بود كه كارهاي او در موزه هاي پاريس و لنينگرا موجود است و بهاي گزافي دارد. صورتگر در شيراز به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي را در شيراز به پايان رسانيد و سپس به هند رفت و تحصيلات متوسطه را در آنجا به پايان رسانيد سپس به ايران بازگشت و به خدمت ادارات دارايي و فرهنگ درآمد و مجله «سپيده دم» را در شيراز تأسيس كرد. در 1306 ش براي ادامه تحصيل به لندن رفت و در رشته زبان و ادبيات انگليسي دكترا گرفت. صورتگر پايان نامه دكتري خود را درباره «نفوذ ادبيات ايران در ادبيات انگلستان در قرن پانزدهم و شانزدهم ميلادي» نوشت. بعد از بازگشت به تدريس ادبيات فارسي و انگليسي پرداخت و چندي نيز رياست دانشگاه شيراز را عهدهدار بوده وي چندي نيز مدير مجله«آموزش و پرورش»بود و عضو فرهنگستان. صورتگر سفرهايي به كشورهاي روسيه, آمريكا, پاكستان كرده و به مدت يك سال در دانشگاه كلمبيا سمت استادي داشته است. تا اينكه وفات يافت و در شيراز به خاك سپرده شد.
آثار:
«عشاق ناپل», ترجمه؛ «سخن سنجي»؛ «تاريخ ادبيان انگليسي»؛ «علم اقتصاد»؛«ديوان» شعر؛ «ادبيات توصيفي ايران»؛ «ادبيان غنايي ايران»؛ «برگهاي پراكنده», شعر.
راکعی، فاطمه
شاعر و پژوهشگر
سال و محل تولد: ۱۳۳۳- زنجان
وي در سال ۱۳۳۳ در زنجان متولد شد. تا پايان دوره ي ابتدايي را در زادگاهش سپري كرد و بعد از آن در تهران به ادامه تحصيل پرداخت. ايشان داراي ليسانس مترجمي زبان، فوق ليسانس و دكتراي زبانشناسي هستند. از جمله فعاليتهاي ايشان ميتوان به معاون پژوهشي دانشگاه الزهرا و رئيس گروههاي ادبيات انگليسي دانشگاه الزهرا و معاون آموزشي و پژوهشي دانشكده الهيات و ادبيات دانشگاه الزهرا و معاون پژوهشي دانشگاه الزهرا نماينده مجلس ششم و نايب رئيس كميسيون فرهنگي، رئيس كميته امور زنان و امور خانواده و رئيس فراكسيون زنان، مديرعامل انجمن شاعران ايران و رئيس هيئت مديره دفتر شعر جوان، عضو هيئت امناي كتابخانههاي عمومي، عضو هيئت امناي سينماي كشور فارابي، عضو هيئت امناي پژوهشگاه فرهنگي، اجتماعي وزارت فرهنگ و آموزش عالي اشاره كرد.
آثار:
آثار (شعر): «سفر سوختن»، «آواز گل سنگ»، «مادرانهها» (برگزيده ي شعر ادبيات معاصر ۸۱) ترجمه: «درباره شعر» و «منطق در زبانشناسي» تأليف: «آوا و معنا در شعر نيما»
تهیه کننده وبلاگ آموزشي :