ای رنجبر

تا به کی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر          ریختن ازبهر نان از چهره آب ای رنجبر  

زین همه خواری که بینی ز آفتاب و خاک و باد       چیست مزدت جز نکوهش یا عذاب ای رنجبر

از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی         چند می‌ترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر     

جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریز        وندران خون دست و پایی کن خضاب ای رنجبر

دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن       تا شود چهر حقیقت بی‌حجاب ای رنجبر

حاکم شرعی که بهر رشوه فتوا می‌دهد         کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر

آن‌که خود را پاک می‌داند ز هر آلودگی          می‌کند مردار‌خواری چون غراب ای رنجبر

گر که اطفال تو بی شام‌اند شب‌ها باک نیست      خواجه تیهو می‌کند هر شب کباب ای رنجبر

گر چراغت را نبخشیده است گردون روشنی       غم مخور، می‌تابد امشب ماهتاب ای رنجبر

درخور دانش امیران‌اند و فرزندانشان        تو چه خواهی فهم کردن از کتاب ای رنجبر

مردم آن‌اند کز حکم و سیاست آگهند         کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر
هر که پوشد جامۀ نیکو بزرگ و لایق اوست      رو تو صدها وصله داری بر ثیاب ای رنجبر

جامه ات شوخ است و رویت تیره‌رنگ از گردوخاک      از تو می‌بایست کردن اجتناب ای رنجبر

هرچه بنویسند حکام اندر ین محضر رواست   کس نخواهد خواستن زیشان حساب ای رنجبر

(( پروين اعتصامي ))

  

   

 

     









 

 











 

 

iiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

 

 شعر نو, دیوان اشعار هوشنگ ابتهاج

 

 

صبا به تهنيت پير مي فروش آمد
كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد

 


هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

 


تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار
كه غنچه غرق عرق گشت و گل بجوش آمد

 


به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش
كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

 


زفكر تفرقه باز آن تاشوي مجموع
به حكم آنكه جو شد اهرمن، سروش آمد

 


ز مرغ صبح ندانم كه سوسن آزاد
چه گوش كرد كه باده زبان خموش آمد

 


چه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد

 


زخانقاه به ميخانه مي رود حافظ
مگر زمستي زهد ريا به هوش امد

 

حافظ

 

€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

 

ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را

 

ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد

 

زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را

 

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید

 

که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

 

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد

 

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

 

طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید

 

که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

 

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر

 

که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را

 

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود

 

کجا بستند یا رب دست آن مشکل گشایان را

 

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم

 

چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

 

به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید

 

خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

 

به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم

 

که روزی سفره خواهدشد شکم این اژدهایان را

 

به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت

 

چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را

 

حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس

 

که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را

 

استاد شهریار

 

 

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

ای یگانه معلم بشریت

دیرگاهی است جایگاه و منزلت معلم فراموش شده.جایگاهی که بهترین لحظات عمر یک نونهال،

کودک،نوجوان از کودکی تا پایان تحصیلش در خانه دومش خاطراط و تجربیات با ارزشی دارد.

چرا؟؟؟

چرا شأن معلم گم شده است؟....چرا؟؟؟

+++++++++++++++++++++++++

چهارمادر:

1- مادر تمام داروها كم خوري است.

2- مادر ادب كم حرفي است.

3- مادر ايمان كم گناه كردن است.

4- مادر آرزو ها صبر است.

*******************************************************

 

کلنگت را بردار

قلمی از قلمدان قاضی افتاد.

شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.

قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟


مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی


عبید زاکانی

*****-------------------*****-----------------******-------------------******

ايران خيلي پر آب است اما بايد از طريق مديريت دولت و  با همكاري مردم درست مصرف شود.

#########################################

شعر زمستان :: مهدي اخوان ثالث ::

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

زمستان است

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

شب يلدا قدمي آرام بردادر

كمـي هـم احتــرام ما نگهـدار

تومي بيني ربابم غصه دار است

بني هاشم هنوزم داغدار است

صداي العطش در گوش مانده

بدنها بي كفن بي هوش مانده

شب يلدا توهم چله نشين باش

سيه پوش غم سالار دين باش

 

/////////////////////////////////////////////////////////////////

 

جهان سوم جایی است که:

هرکس بخواهد مملکتش را آباد کند خانه اش خراب میشود

و هر کس بخواهد خانه اش را آباد کند باید برای ویرانی مملکتش بکوشد....  دکتر محمود حسابی

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

سهیل

سهیل ای جاودان مغرور که هرشب
زمهتاب کام ها گیرد چکادت
در اوج آسمان مالوف مهتاب
نگه را بر زمین داری تو گاهی؟
از آن بالا از اوج آسمان ها
بلورین کاخ فرعون های تاریخ
حقارت را نشانه اند! آری!
بگو که تیشه زن بر ریشه ات داری تو فرهادی؟
چه شیرینش بود فرهاد تو
ای ژرف معکوس زمین!
های...
گه آزرده زین دون اکبران
به گام آلایم ستیغ بلندت
نظر بر عظیمان حقیر دارم وخندم!
حقیرند عظیمان در این جا بسی!

سروده : آروین کریمی از سنقر



انقلاب قطره ها

قطره هایی خسته اند
خسته از این تیرگی
خسته از ظلم زمین
تیرگی در چیرگی
سوی ظالم شد روانه
قطره ای در فکر آشوب
اندکی رقصید وچرخید
آسمان در اتحاد
جسمشان شمشیر شد
سوی ظالم در شتاب
می دویدند دیر شد
خونشان رنگ زمین
جنگشان ارزش گرفت
انقلاب قطره ها
حاصلش رنگین کمان!!


سروده: آروین کریمی از سنقر

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

اللهم عجل الولیک الفرج 

بی‌قرار تؤام و در دل تنگم گِله‌هاست

آه! بی‌تاب شدن عادت کم حوصله‌هاست

مثل عکس رُخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست

بی‌تو هر لحظه مرا، بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گُسل زلزله‌هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

دیدنت آرزوی روز و شب چلچله‌هاست

باز می‌پرسم از آن مسئلة دوری و عشق

و ظهور تو جواب همة مسأله‌هاست


اللهم عجل الولیک الفرج

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم؟

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایة لطفی به سروقتِ من آری

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

که تو هرگز گُل من باشی و من خار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد

که من آن وَقع ندارم که گرفتار تو باشم

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی

مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

گُذر از دست رقیبان نتوان کرد به کُویت

مگر آن وقت که در سایة زنهار تو باشم

مردمان عاشق گفتار من ای قبلة خوبان!

چون نباشند؟ که من، عاشق دیدار تو باشم

من چه شایستة آنم که تو را خوانم و دانم

مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم


زمین دلتنگ و مهدى بیقرار است‏
فلك شیدا، پریشان روزگار است‏
دلا، آدینه شد، دلبر نیامد
غروب انتظارم سرنیامد
همه دلها پر از آه و غم و درد
همه آلاله‏ها پژمرده و زرد
نفس‏ها خسته و در دل خموشند
فغانها بى‏صدا و پرخروشند
نه رنگى از عدالت، نى از صداقت‏
در و دیوار دارد نقش ظلمت‏
شده پرپر گل مهر و محبّت‏
همه دلها شده سرشا نفرت
شده شام یتیمان، ناله و اشك‏
برد هركس به كاخ دیگرى رشك‏
شده پژمرده غنچه در چمنزار
بگشت آواره گل در كوى گلزار

نشسته دیو بر دلهاى خفته‏
همه جا بذر نومیدى شكفته‏
زده زنگارها آئین و مذهب‏
دمى، رویى ز سرور نیست یا رب‏
به اشك چشم و مهر و ماه، سوگند
به آه و ناله دلهاى دربند
اگر نرگس ز هجرت زار زار است‏
شقایق تا قیامت دغدار است‏


مردم از درد و به گوش توفغانم نرسید

جان ز کف رفت و به لب راز نهانم نرسید

گرچه افروختم و سوختم و دود شدم

شکوه از دست تو هرگز به زبانم نرسید

به امید تو چو آیینه نشستم همه عمر

گرد راه تو به چشم نگرانم نرسید

غنچه ای بودم و پر پر شدم از باد بهار

شادم از بخت که فرصت به خزانم نرسید

من از پای در افتاده به وصلت چه رسم

که به دامان تو این اشک روانم نرسید

 

آه! آن روز که دادم به تو آیینه دل

از تو این سنگدلی ها به گمانم نرسید

عشق پاک من و تو قصه ی خورشید و گل است

که به گلبرگ تو ای غنچه لبانم نرسید

( شفیعی کد کنی)

................................................................................................................

در آغاز سال ۱۳۹۲ من هم مانند آقای سید ابراهیم پیره هفت سینم رااینگونه چیدم :

1- سنقر و مردم سازگارش 2- سهیل و سپیدی برف قله اش 3- سراب و تنوره اش 4- سادگی خانه های کاه گلی اش 5- سه آسیاب و کوچه باغ هایش 6- سرخی شقایق مزارعش 7- سرسبزی سفره زندگیان .. همیشه پیروز باشید.

 

۲۵ اسفند روز بزرگداشت شاعره پرآوازه ایران عزیر پروین اعتصامی گرامی باد.

 

اینکه خاک سیهش بالین است اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی ز ایام ندید هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آنهمه گفتار امروز سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد هر که را چشم حقیقت بین است
هر که باشی و ز هر جا برسی آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد چون بدین نقطه رسید مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آنکس که در این محنت گاه خاطری را سبب تسکین است

 

**اگر تنها ترين تنها ها شوم ، باز خدا هست او جانشين همه ي نداشتن هاست**

 ماییم که هرگز دم بی غم نزدیم/
خوردیم بسی خون دل و دم نزدیم/
بی شعله ی آه، لب زهم نگشودیم/
بی قطره ی اشک چشم برهم نزدیم/

بیهوده دل دردکشان وسوسه ناک است/

از یک قدح باده حساب همه پاک است/

از خوشه انگور عیان شد که در این باغ/

شیرازه ی جمعیت دلها ُ رگ تاک است/

(شعر از :سرخوش کشمیری)

 

طنز ایرانی

طنز چیست؟

طَنز، هنری است که عدم تناسبات در عرصه‌های مختلف  را که در ظاهر متناسب به نظر می‌رسند، نشان می‌دهد و این خود مایه خنده می‌شود. هنر طنزپرداز، کشف و بیان هنرمندانه و زیبایی‌شناختی عدم تناسب در این «متناسبات» است.

 

 

طنز واژه‌ای عربی است و در واژه به معنای مسخره کردن، طعنه زدن، عیب کردن، سخن به رموز گفتن و به استهزا از کسی سخن گفتن است. معادل انگلیسی طنز satire است که از satira در لاتین گرفته شده که از ریشه satyros یونانی است. satira نام ظرفی پر از میوه‌های متنوع بود که به یکی از خدایان کشاورزی هدیه داده شده بود و به معنای واژگانی "غذای کامل" یا "آمیخته‌ای از هرچیز" بود.

 

در ادبیات طنز به نوع خاصی از آثار منظوم یا منثور ادبی گفته می‌شود که اشتباهات یا جنبه‌های نامطلوب رفتار بشری، فسادهای اجتماعی و سیاسی یا حتی تفکرات فلسفی را به شیوه‌ای خنده دار به چالش می‌کشد.
در تعریف طنز آمده است: "اثری ادبی که با استفاده از بذله، وارونه سازی، خشم و نقیضه، ضعف ها و تعلیمات اجتماعی جوامع بشری را به نقد می‌کشد."
 

 

دكتر جانسون طنز را اين گونه معنی می‌کند: "شعری که در آن شرارت و حماقت سانسور شده باشد."

 

استعمال كلمه طنز برای انتقادی که به صورت خنده آور و مضحک بیان شود در فارسی معاصر سابقه زیاد طولانی ندارد. هرچند که طنز در تاریخ بیهقی و دیگر دیگر آثار قدیم زبان فارسی به کار رفته، ولی استعمال وسیعی به معنای satire اروپایی نداشته است. در فارسی، عربی و ترکی کلمه واحدی که دقیقا این معنی را در هر سه زبان برساند وجود نداشته است. سابقا در فارسی هجو به کار می‌رفت که بیشتر جنبه انتقاد مستقیم و شخصی دارد و جنبه غیر مستقیم ساتیر را ندارد و اغلب آموزنده و اجتماعی هم نیست. در فارسی هزل را نیز به کار برده اند که ضد جد است و بیشتر جنبه مزاح و مطایبه دارد.

 

طنز تفکر برانگیز است و ماهیتی پیچیده و چند لایه دارد. گرچه طبیعتش بر خنده استوار است، اما خنده را تنها وسیله‌ای می انگارد برای نتیل به هدفی برتر و آگاه کردن انسان به عمق رذالت ها. گرچه در ظاهر می خنداند، اما در پس این خنده واقعیتی تلخ و وحشتناک وجود دارد که در عمق وجود، خنده را می خشکاند و انسان را به تفکر وا می‌دارد. به همین خاطر در باره طنز گفته اند: "طنز یعنی گریه کردن قاه قاه، طنز یعنی خنده کردن آه آه."

 

طنز در ذات خود انسان را برمی آشوبد، بر تردیدهایش می افزاید و با آشکار ساختن جهان همچون پدیده‌ای دوگانه، چندگانه یا متناقض، انسان ها را از یقین محروم می‌کند. جان درایدن در مقاله "هنر طنز" ظرافت طنز را به جدا کردن سر از بدن با حرکت تند و سریع شمشیر تشبیه می‌کند، طوری که دوباره در جای خود قرار گیرد.

در میان شاعران یونان و روم، شعرهای طنز آرخیلوخوس، هیپوناکس، آریستوفان، لوسیلیوس، هوراس و جوونال قدیمی ترین نمونه هاست. 

برای خواندن طنز به ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته